رضا قليخان هدايت

1064

مجمع الفصحاء ( فارسي )

من غزلياته قدس الله سره العزيز رفتم به‌سوى مصر و خريدم شكرى را * خود راست بگو يوسف زرّين كمرى را در شهر كه ديده‌ست چنين شهره بتى را * در بر كه كشيده‌ست سهيل و قمرى را بنشاند بملكت ملكى بندهء خود را * بخريد به گوهر كرمش بىگهرى را خضر خضرانست و زو هيچ عجب نيست * كز چشمهء جان تازه كند او جگرى را از بهر زبردستى دولت دهى آمد * يا زير و زبر كردن زير و زبرى را اكسير خداييست بدان آمده اينجا * هر لحظه زر سرخ كند او حجرى را جانهاى چو عيسى بسوى چرخ برآيند * غم نيست اگر ره نبود لاشه خرى را ما عقل نداريم يكى ذره و گر نى * كى آهوى عاقل طلبد شير نرى را بىعقل چو سايه پيت اى دوست دوانيم * كان روى چو خورشيد نباشد دگرى را رو حاجب آن چشم شواى خواجه چو ابرو * كو راست كند چشم كج كژ نگرى را اى پاكدلان با جز ازو عشق مبازيد * نتوان دل‌وجان دادن هر بىبصرى را خاموش كه او خود بكشد عاشق خود را * تا چند كشى دامن هر بىهنرى را